دیوان حافظ
فهرست ۴۹۵ غزل حافظ | حافظبوک
فهرست کامل ۴۹۵ غزل حافظ با مطلع هر غزل، متن فارسی، ترجمهٔ انگلیسی، صوت و پیوند مستقیم برای مطالعهٔ پیوستهٔ دیوان.
- غزل ۱اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
- غزل ۲صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
- غزل ۳اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما رابه خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
- غزل ۴صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا راکه سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
- غزل ۵دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
- غزل ۶به مُلازِمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را
- غزل ۷صوفی بیا که آیِنِه، صافیست جام راتا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعلفام را
- غزل ۸ساقیا برخیز و دَردِه جام راخاک بر سر کن غمِ ایّام را
- غزل ۹رونق عهد شباب است دگر بُستان رامیرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
- غزل ۱۰دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ماچیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟
- غزل ۱۱ساقی به نورِ باده برافروز جامِ مامطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
- غزل ۱۲ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شماآبِروی خوبی از چاه زَنَخدان شما
- غزل ۱۳میدمد صبح و کِلِّه بست سحابالصَبوح الصَبوح یا اصحاب
- غزل ۱۴گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
- غزل ۱۵ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
- غزل ۱۶خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداختبه قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت
- غزل ۱۷سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
- غزل ۱۸ساقیا آمدنِ عید مبارک بادتوان مَواعید که کردی مَرَوَد از یادت
- غزل ۱۹ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
- غزل ۲۰روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
- غزل ۲۱دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
- غزل ۲۲چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاستسخنشناس نهای، جان من! خطا این جاست
- غزل ۲۳خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماستنسیمِ مویِ تو، پیوندِ جانِ آگهِ ماست
- غزل ۲۴مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانهکشی شهره شدم روز الست
- غزل ۲۵شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مستصَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
- غزل ۲۶زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مستپیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
- غزل ۲۷در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
- غزل ۲۸به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درستکه مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
- غزل ۲۹ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
- غزل ۳۰زلفت هزار دل به یکی تار مو ببستراه هزار چارهگر از چارسو ببست
- غزل ۳۱آن شبِ قدری که گویند اهلِ خلوت امشب استیا رب این تأثیرِ دولت در کدامین کوکب است؟
- غزل ۳۲خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بستگشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
- غزل ۳۳خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
- غزل ۳۴رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توستکَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست
- غزل ۳۵برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست؟مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟
- غزل ۳۶تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادستدلِ سودازده از غُصه دو نیم افتادست
- غزل ۳۷بیا که قصرِ اَمَل سخت سستبنیادستبیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
- غزل ۳۸بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندستوز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
- غزل ۳۹باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است؟شمشادِ خانهپرورِ ما از که کمتر است؟
- غزل ۴۰اَلْمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده، باز استزان رو که مرا بر در او، رویِ نیاز است
- غزل ۴۱اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُلبیز استبه بانگِ چَنگ مخور مِی که مُحتَسِب تیز است
- غزل ۴۲حالِ دل با تو گفتنم، هوس استخبرِ دل شِنُفتَنَم، هوس است
- غزل ۴۳صَحنِ بُستان ذوقبخش و صحبتِ یاران خوش استوقتِ گل خوش باد کز وی وقتِ میخواران خوش است
- غزل ۴۴کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف استبه صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
- غزل ۴۵در این زمانه، رفیقی که خالی از خَلَل استصُراحیِ مِیِ ناب و سَفینهٔ غزل است
- غزل ۴۶گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام استسلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است
- غزل ۴۷به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانستدری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست
- غزل ۴۸صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانستگوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست
- غزل ۴۹روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان استمایهٔ مُحتشمی، خدمتِ درویشان است
- غزل ۵۰به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن استبکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
- غزل ۵۱لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من استوز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
- غزل ۵۲روزْگاریست که سودایِ بُتان، دینِ من استغَمِ این کار، نِشاطِ دِلِ غَمْگینِ من است
- غزل ۵۳منم که گوشهٔ میخانه، خانقاهِ من استدعایِ پیرِ مُغان، وِرْدِ صُبْحگاهِ من است
- غزل ۵۴ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
- غزل ۵۵خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین استز کارستانِ او یک شمه این است
- غزل ۵۶دل سراپردهٔ محبتِ اوستدیده آیینهدارِ طلعت اوست
- غزل ۵۷آن سیهچَرده که شیرینیِ عالَم با اوستچَشْمِ مِیگون، لبِ خَندان، دِلِ خُرَّم با اوست
- غزل ۵۸سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوستکه هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوست
- غزل ۵۹دارم امید عاطفتی از جناب دوستکردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
- غزل ۶۰آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوستآورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست
- غزل ۶۱صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوستبیار نَفحِهای از گیسوی مُعَنبَر دوست
- غزل ۶۲مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوستتا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
- غزل ۶۳رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست
- غزل ۶۴اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیستزبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست
- غزل ۶۵خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ساقی کجاست؟ گو سببِ انتظار چیست؟
- غزل ۶۶بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریستکه ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاریست
- غزل ۶۷یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهٔ کیست؟جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟
- غزل ۶۸ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستحالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟
- غزل ۶۹کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیستدر رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست
- غزل ۷۰مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیستدل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست
- غزل ۷۱زاهِدِ ظاهِرپَرَست از حالِ ما، آگاه نیستدَر حَقِ ما، هَرچِه گوید، جایِ هیچ اِکْراه نیست
- غزل ۷۲راهیست راهِ عِشْق که هیچَش کِنارِه نیستآنجا جُز آنکه جان بِسِپارَنْد، چارِه نیست
- غزل ۷۳روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیستمِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
- غزل ۷۴حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیستباده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست
- غزل ۷۵خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بیچیزی نیستتابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بیچیزی نیست
- غزل ۷۶جز آستان تواَم در جهان، پناهی نیستسر مرا به جز این در، حوالهگاهی نیست
- غزل ۷۷بلبلی، برگِ گُلی خوشرنگ در مِنقار داشتو اندر آن برگ و نَوا، خوش نالههایِ زار داشت
- غزل ۷۸دیدی که یار، جُز سَرِ جور و سِتَم نَداشتبِشْکَسْت عَهْد، وَز غَمِ ما، هیچ غَم نَداشت
- غزل ۷۹کنون که میدمد از بوستان، نسیمِ بهشتمن و شرابِ فرحبخش و یارِ حورسرشت
- غزل ۸۰عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسِرِشت!که گناهِ دِگَران بَر تو نخواهند نوشت
- غزل ۸۱صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
- غزل ۸۲آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفتآیا چه خطا دید که اَز راهِ خطا رَفت؟
- غزل ۸۳گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفتور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت
- غزل ۸۴ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفتدَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت
- غزل ۸۵شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفترویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
- غزل ۸۶ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتکارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت
- غزل ۸۷حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفتآری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
- غزل ۸۸شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت«فِراق یار، نه آن میکند که بتوان گفت»
- غزل ۸۹یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
- غزل ۹۰ای هدهد صبا به سبا میفرستمتبنگر که از کجا به کجا میفرستمت
- غزل ۹۱ای غایب از نظر به خدا میسپارمتجانم بسوختی و به دل دوست دارمت
- غزل ۹۲میرِ من خوش میروی کاندر سر و پا میرمتخوش خرامان شو که پیشِ قدِ رعنا میرمت
- غزل ۹۳چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَتحقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
- غزل ۹۴زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایتگر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
- غزل ۹۵مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویتخرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
- غزل ۹۶دردِ ما را نیست درمان الغیاثهجرِ ما را نیست پایان الغیاث
- غزل ۹۷تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاجسِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
- غزل ۹۸اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباحصلاحِ ما همه آن است کآن تو راست صلاح
- غزل ۹۹دلِ من در هوایِ روی فرخبُوَد آشفته همچون مویِ فرخ
- غزل ۱۰۰دی پیر میفروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد
- غزل ۱۰۱شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیادزدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
- غزل ۱۰۲دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد بادمن نیز دل به باد دهم، هر چه باد باد
- غزل ۱۰۳روز وصلِ دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران، یاد باد
- غزل ۱۰۴جمالت آفتابِ هر نظر بادز خوبی رویِ خوبت خوبتر باد
- غزل ۱۰۵صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش بادور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
- غزل ۱۰۶تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مبادوجود نازکت آزردهٔ گزند مباد
- غزل ۱۰۷حُسن تو همیشه در فزون بادرویت همه ساله لالهگون باد
- غزل ۱۰۸خسروا گویِ فلک در خَمِ چوگان تو بادساحتِ کون و مکان عرصهٔ میدانِ تو باد
- غزل ۱۰۹دیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
- غزل ۱۱۰پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتادوآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
- غزل ۱۱۱عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد
- غزل ۱۱۲آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین دادصبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
- غزل ۱۱۳بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی دادکه تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
- غزل ۱۱۴همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتد
- غزل ۱۱۵درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آردنهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بیشمار آرد
- غزل ۱۱۶کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر داردمحقَق است که او حاصل بصر دارد
- غزل ۱۱۷دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ داردکه چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
- غزل ۱۱۸آن کس که به دست جام داردسلطانیِ جَم مُدام دارد
- غزل ۱۱۹دلی که غیب نمای است و جامِ جم داردز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟
- غزل ۱۲۰بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان داردبهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد
- غزل ۱۲۱هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین داردسَعادَت، همدم او گشت و دولت، همنشین دارد
- غزل ۱۲۲هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه داردخُداش در همه حال از بَلا نگه دارد
- غزل ۱۲۳مطربِ عشق عجب ساز و نوایی داردنقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد
- غزل ۱۲۴آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
- غزل ۱۲۵شاهد آن نیست که موییّ و میانی داردبندهٔ طلعتِ آن باش که آنی دارد
- غزل ۱۲۶جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان نداردهر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد
- غزل ۱۲۷روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردپیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
- غزل ۱۲۸نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَدبختم اَر یار شَوَد رَختَم از این جا بِبَرَد
- غزل ۱۲۹اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَدنهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد
- غزل ۱۳۰سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشقِ رویِ گل با ما چهها کرد
- غزل ۱۳۱بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کردهلالِ عید به دورِ قدح اشارت کرد
- غزل ۱۳۲به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کردعَلَی الصَّباح، که میخانه را زیارت کرد
- غزل ۱۳۳صوفی نَهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کَرْدبُنْیادِ مَکْر با فَلَکِ حُقِّهباز کَرْد
- غزل ۱۳۴بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کردبادِ غیرت به صدش خار، پریشاندل کرد
- غزل ۱۳۵چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کردنفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد
- غزل ۱۳۶دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کردتکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
- غزل ۱۳۷دل از من بُرد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کرد
- غزل ۱۳۸یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردبه وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد
- غزل ۱۳۹رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
- غزل ۱۴۰دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکردیادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد
- غزل ۱۴۱دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
- غزل ۱۴۲دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردشد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد
- غزل ۱۴۳سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکردوآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
- غزل ۱۴۴به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کردکه خاکِ میکده کُحلِ بَصَر توانی کرد
- غزل ۱۴۵چه مستیی است ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورد
- غزل ۱۴۶صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورددل شوریدهٔ ما را به نو، در کار میآورد
- غزل ۱۴۷بریدِ بادِ صبا دوشم آگهی آوردکه روزِ محنت و غم رو به کوتهی آورد
- غزل ۱۴۸یارم چو قدحْ به دست گیردبازارِ بُتانْ شکست گیرد
- غزل ۱۴۹دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد
- غزل ۱۵۰ساقی ار باده از این دست به جام اندازدعارفان را همه در شُربِ مُدام اندازد
- غزل ۱۵۱دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزدبه می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمیارزد
- غزل ۱۵۲در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
- غزل ۱۵۳سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زدبه دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد
- غزل ۱۵۴راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زدشعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
- غزل ۱۵۵اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزدور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
- غزل ۱۵۶به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسدتو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد
- غزل ۱۵۷هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشدپای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد
- غزل ۱۵۸من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟غالباً این قَدَرَم عقل و کِفایت باشد
- غزل ۱۵۹نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشدای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد
- غزل ۱۶۰خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشدنه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
- غزل ۱۶۱کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
- غزل ۱۶۲خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشدکه در دستت بجز ساغر نباشد
- غزل ۱۶۳گل بیرخِ یار خوش نباشدبیباده بهار خوش نباشد
- غزل ۱۶۴نفسِ بادِ صبا مُشکفشان خواهد شدعالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
- غزل ۱۶۵مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
- غزل ۱۶۶روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شدزدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
- غزل ۱۶۷ستارهای بدرخشید و ماهِ مجلس شددل رمیدهٔ ما را رفیق و مونس شد
- غزل ۱۶۸گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزویِ خام و نشد
- غزل ۱۶۹یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
- غزل ۱۷۰زاهدِ خلوتنشین، دوش به مِیخانه شداز سرِ پیمان بِرَفت، با سرِ پیمانه شد
- غزل ۱۷۱دوش از جنابِ آصف، پیکِ بشارت آمدکز حضرتِ سلیمان، عشرت اشارت آمد
- غزل ۱۷۲عشقِ تو نهالِ حیرت آمدوصلِ تو کمالِ حیرت آمد
- غزل ۱۷۳در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمدحالتی رفت که محراب به فریاد آمد
- غزل ۱۷۴مژده ای دل که دگر بادِ صبا بازآمدهدهد خوشخبر از طَرْفِ سبا بازآمد
- غزل ۱۷۵صبا به تهنیتِ پیرِ مِیفروش آمدکه موسمِ طرب و عیش و ناز و نوش آمد
- غزل ۱۷۶سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمدگفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
- غزل ۱۷۷نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که آینه سازد سِکندری داند
- غزل ۱۷۸هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْدوان که این کار ندانست در انکار بِمانْد
- غزل ۱۷۹رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماندچنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
- غزل ۱۸۰ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قندمشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند
- غزل ۱۸۱بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلندکه به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد
- غزل ۱۸۲حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چندمَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
- غزل ۱۸۳دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادندواندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند
- غزل ۱۸۴دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدندگِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند
- غزل ۱۸۵نَقْدها را بُوَد آیا که عَیاری گیرَنْد؟تا همه صومِعِهداران، پِیِ کاری گیرَنْد
- غزل ۱۸۶گَر مِیفُروش، حاجَتِ رِنْدان رَوا کُنَدایزَد، گُنَه بِبَخْشَد و دَفْعِ بَلا کُنَد
- غزل ۱۸۷دِلا! بِسوز! که سوزِ تو، کارها بِکُنَدنیازِ نیمشَبی، دَفْعِ صَد بَلا بِکُنَد
- غزل ۱۸۸مَرا به رِنْدی و عِشْق، آن فُضول، عِیْب کُنَدکِه اِعْتِراض بَر اَسْرارِ عِلْمِ غِیْب کُنَد
- غزل ۱۸۹طایِرِ دولَت اَگَر باز گُذاری بِکُنَدیار بازآیَد و با وَصْل، قَراری بِکُنَد
- غزل ۱۹۰کِلْکِ مُشْکینِ تو، روزی که زِ ما یاد کُنَدبِبَرَد اَجْرِ دو صَد بَنْدِه کِه آزاد کُنَد
- غزل ۱۹۱آن، کیست کَز رویِ کَرَم، با ما وَفاداری کُنَد؟بَر جایِ بَدکاری چو مَن، یِک دَم نِکوکاری کُنَد؟
- غزل ۱۹۲سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟همدمِ گل نمیشود، یادِ سَمَن نمیکند
- غزل ۱۹۳دَر نَظَربازیِ ما، بیخَبَران، حِیْراناَنْدمَن، چُنینم که نِمودَم؛ دِگَر ایشان دانَنْد
- غزل ۱۹۴سَمَنبویان، غُبارِ غَم چو بِنْشینَنْد؛ بِنْشانَنْدپَریرویان، قَرار از دِل چو بِسْتیزَنْد؛ بِسْتانَنْد
- غزل ۱۹۵غُلَامِ نَرْگِسِ مَسْتِ تو، تاجداراناَنْدخَرابِ بادِهٔ لَعْلِ تو، هوشیاراناَنْد
- غزل ۱۹۶آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند
- غزل ۱۹۷شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند
- غزل ۱۹۸گفتم کِی ام دهان و لبت کامران کنند؟گفتا به چشم هر چه تو گویی چُنان کنند
- غزل ۱۹۹واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندچون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند!
- غزل ۲۰۰دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
- غزل ۲۰۱شرابِ بیغَش و ساقیِّ خوش دو دامِ رهندکه زیرکانِ جهان از کمندشان نَرَهَند
- غزل ۲۰۲بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند؟
- غزل ۲۰۳سالها دفترِ ما در گرو صَهبا بودرونقِ میکده از درس و دعایِ ما بود
- غزل ۲۰۴یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بودرَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
- غزل ۲۰۵تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بودسرِ ما خاکِ رَهِ پیرِ مُغان خواهد بود
- غزل ۲۰۶پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بودمِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
- غزل ۲۰۷یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بوددیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
- غزل ۲۰۸خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَدگر تو بیداد کنی شرطِ مُروَّت نَبُوَد
- غزل ۲۰۹قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبودور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
- غزل ۲۱۰دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بودتا دلِ شب سخن از سلسلهٔ مویِ تو بود
- غزل ۲۱۱دوش میآمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
- غزل ۲۱۲یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بودوز لبِ ساقی شرابم در مَذاق افتاده بود
- غزل ۲۱۳گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بودحُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
- غزل ۲۱۴دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بودتعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
- غزل ۲۱۵به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
- غزل ۲۱۶آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
- غزل ۲۱۷مسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بود
- غزل ۲۱۸در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَدتا ابد جامِ مرادش همدمِ جانی بُوَد
- غزل ۲۱۹کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجودبنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
- غزل ۲۲۰از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَدبر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَد
- غزل ۲۲۱چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَدور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد
- غزل ۲۲۲از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخِر به خجالت برود
- غزل ۲۲۳هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَدهرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
- غزل ۲۲۴خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرودبه هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
- غزل ۲۲۵ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله میرودوین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله میرود
- غزل ۲۲۶تَرسَم که اشک، در غمِ ما پردهدَر شودوین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
- غزل ۲۲۷گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشودتا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
- غزل ۲۲۸گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟
- غزل ۲۲۹بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهددولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
- غزل ۲۳۰اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شایدکه بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
- غزل ۲۳۱گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآیدگفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
- غزل ۲۳۲بر سرِ آنم که گر ز دست برآیددست بهکاری زنم که غصّه سرآید
- غزل ۲۳۳دست از طلب ندارم تا کامِ من برآیدیا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
- غزل ۲۳۴چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآیدز باغِ عارِضِ ساقی هزار لاله برآید
- غزل ۲۳۵زهی خجسته زمانی که یار بازآیدبه کامِ غمزدگان غمگُسار بازآید
- غزل ۲۳۶اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآیدعمرِ بگذشته به پیرانه سرم بازآید
- غزل ۲۳۷نفس برآمد و کام از تو بر نمیآیدفغان که بختِ من از خواب در نمیآید
- غزل ۲۳۸جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشیدهِلال عید در ابرویِ یار باید دید
- غزل ۲۳۹رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدوظیفه گر برسد، مصرفش گُل است و نَبید
- غزل ۲۴۰ابرِ آذاری برآمد بادِ نوروزی وزیدوَجهِ مِی میخواهم و مُطرب، که میگوید رسید؟
- غزل ۲۴۱معاشران ز حریفِ شبانه یاد آریدحقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
- غزل ۲۴۲بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسیدنویدِ فتح و بشارت به مِهر و ماه رسید
- غزل ۲۴۳بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنیداز یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
- غزل ۲۴۴معاشران! گره از زلفِ یار باز کنیدشبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
- غزل ۲۴۵الا ای طوطیِ گویایِ اسرار!مبادا خالیَت شَکَّر ز مِنقار
- غزل ۲۴۶عید است و آخِرِ گُل و یاران در انتظارساقی به رویِ شاه ببین ماه و مِی بیار
- غزل ۲۴۷صبا ز منزلِ جانان گذر دریغ مداروز او به عاشقِ بیدل خبر دریغ مدار
- غزل ۲۴۸ای صبا نَکهَتی از کویِ فُلانی به من آرزار و بیمارِ غَمَم راحتِ جانی به من آر
- غزل ۲۴۹ای صبا نَکهَتی از خاکِ رَهِ یار بیاربِبَر اندوهِ دل و مژدهٔ دلدار بیار
- غزل ۲۵۰روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَرخَرمنِ سوختگان را همه گو باد بِبَر
- غزل ۲۵۱شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
- غزل ۲۵۲گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَربجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
- غزل ۲۵۳ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمربازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر
- غزل ۲۵۴دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبورگلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور
- غزل ۲۵۵یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخورکلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
- غزل ۲۵۶نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیرهر آنچه ناصِحِ مُشْفِق بگویَدَت بپذیر
- غزل ۲۵۷روی بِنْما و مرا گو که ز جان دل برگیرپیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر
- غزل ۲۵۸هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت بازز رویِ صدق و صفا گشته با دلم دَمساز
- غزل ۲۵۹منم که دیده به دیدارِ دوست کردم بازچه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز؟
- غزل ۲۶۰ای سروِ نازِ حُسن که خوش میروی به نازعُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز
- غزل ۲۶۱درآ که در دلِ خسته، توان درآید بازبیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
- غزل ۲۶۲حالِ خونین دلان که گوید باز؟وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟
- غزل ۲۶۳بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب اندازخروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
- غزل ۲۶۴خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک اندازپیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک انداز
- غزل ۲۶۵برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوزبر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
- غزل ۲۶۶دلم رمیدهٔ لولیوَشیست شورانگیزدروغوَعده و قَتّالوَضع و رنگآمیز
- غزل ۲۶۷ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَسبوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس
- غزل ۲۶۸گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بسزین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
- غزل ۲۶۹دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بسنسیمِ روضهٔ شیراز، پیکِ راهت بس
- غزل ۲۷۰دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرسزهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
- غزل ۲۷۱دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرسکه چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
- غزل ۲۷۲باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باشوین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
- غزل ۲۷۳اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باشحریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش
- غزل ۲۷۴به دورِ لاله، قدح گیر و بیریا میباشبه بویِ گُل، نفسی همدمِ صبا میباش
- غزل ۲۷۵صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخشوین زهدِ خشک را به مِی خوشگوار بخش
- غزل ۲۷۶باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
- غزل ۲۷۷فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارشگُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
- غزل ۲۷۸شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورشکه تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
- غزل ۲۷۹خوشا شیراز و وضعِ بیمثالشخداوندا نگه دار از زَوالش
- غزل ۲۸۰چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
- غزل ۲۸۱یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَشمیسپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
- غزل ۲۸۲بِبُرد از من قرار و طاقت و هوشبتِ سنگیندلِ سیمین بناگوش
- غزل ۲۸۳سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوشکه دورِ شاهشجاع است، مِی دلیر بنوش
- غزل ۲۸۴هاتفی از گوشهٔ میخانه دوشگفت ببخشند گنه، مِی بنوش
- غزل ۲۸۵در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوشحافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش
- غزل ۲۸۶دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
- غزل ۲۸۷ای همه شکلِ تو مَطبوع و همه جایِ تو خوشدلم از عشوهٔ شیرینِ شِکرخایِ تو خوش
- غزل ۲۸۸کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوشمعاشر دلبری شیرین و ساقی گُلعِذاری خوش
- غزل ۲۸۹مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَشلیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
- غزل ۲۹۰دلم رمیده شد و غافلم منِ درویشکه آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
- غزل ۲۹۱ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویشبیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
- غزل ۲۹۲قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه شجاعکه نیست با کَسَم از بهرِ مال و جاه نزاع
- غزل ۲۹۳بامدادان که ز خلوتگَهِ کاخِ اِبداعشمعِ خاور فِکَنَد بر همه اطراف شُعاع
- غزل ۲۹۴در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمعشبنشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع
- غزل ۲۹۵سَحَر به بویِ گلستان دَمی شدم در باغکه تا چو بلبلِ بیدل کُنَم عِلاجِ دِماغ
- غزل ۲۹۶طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کفگر بکِشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف
- غزل ۲۹۷زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراقوگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
- غزل ۲۹۸مقامِ امن و میِ بیغَش و رفیقِ شفیقگَرَت مدام میسّر شود زهی توفیق
- غزل ۲۹۹اگر شراب خوری جُرعهای فشان بر خاکاز آن گناه که نَفعی رسد به غیر، چه باک؟
- غزل ۳۰۰هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاکگَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
- غزل ۳۰۱ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمکحق نگه دار که من میروم، الله مَعَک
- غزل ۳۰۲خوش خبر باشی ای نسیمِ شِمالکه به ما میرسد زمانِ وصال
- غزل ۳۰۳شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصالبیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
- غزل ۳۰۴دارایِ جهان نصرتِ دین خسروِ کاملیَحیَی بنِ مُظَفَّر مَلِکِ عالمِ عادل
- غزل ۳۰۵به وقت گُل شدم از توبهٔ شراب خجِلکه کَس مباد ز کِردارِ ناصَواب خجِل
- غزل ۳۰۶اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصولرَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
- غزل ۳۰۷هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایلهر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل»
- غزل ۳۰۸ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیلسَلسَبیلت کرده جان و دل سَبیل
- غزل ۳۰۹عشقبازیّ و جوانیّ و شرابِ لَعلْفاممجلسِ اُنس و حریفِ همدم و شُربِ مدام
- غزل ۳۱۰مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیامخیرِ مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
- غزل ۳۱۱عاشقِ رویِ جوانی خوشِ نوخاستهاموز خدا دولتِ این غم به دعا خواستهام
- غزل ۳۱۲بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَملِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم
- غزل ۳۱۳بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتممشتاقِ بندگیّ و دعاگویِ دولتم
- غزل ۳۱۴دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستملیکن از لطفِ لبت صورتِ جان میبستم
- غزل ۳۱۵به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم؟
- غزل ۳۱۶زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَمناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
- غزل ۳۱۷فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَمبندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
- غزل ۳۱۸مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَمتو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
- غزل ۳۱۹سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردمتا به فتویّ خِرَد حرص به زندان کردم
- غزل ۳۲۰دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدمنقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
- غزل ۳۲۱هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدمهر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
- غزل ۳۲۲خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدمبه صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم
- غزل ۳۲۳ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارمکه از بالابلندان شرمسارم
- غزل ۳۲۴گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش میدارم
- غزل ۳۲۵گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارمبر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم
- غزل ۳۲۶در نهانخانهٔ عشرت صنمی خوش دارمکز سر زلف و رخش، نعل در آتش دارم
- غزل ۳۲۷مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمهوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم
- غزل ۳۲۸من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
- غزل ۳۲۹جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرمیعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
- غزل ۳۳۰تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرمتبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
- غزل ۳۳۱به تیغم گَر کشد دستش نگیرموگر تیرم زَنَد منّت پذیرم
- غزل ۳۳۲مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرمکه پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم
- غزل ۳۳۳نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازمبه مویههایِ غریبانه، قِصه پردازم
- غزل ۳۳۴گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگانِ تو بازم
- غزل ۳۳۵در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازمحاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم
- غزل ۳۳۶مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
- غزل ۳۳۷چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشمچرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
- غزل ۳۳۸من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَممَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم
- غزل ۳۳۹خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشمدل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
- غزل ۳۴۰من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشممُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم
- غزل ۳۴۱گر من از سرزنشِ مدَّعیان اندیشمشیوهٔ مستی و رندی نَرَوَد از پیشم
- غزل ۳۴۲حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنمخوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم
- غزل ۳۴۳چِل سال بیش رفت که من لاف میزنمکز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم
- غزل ۳۴۴عمریست تا من در طلب، هر روز گامی میزنمدستِ شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
- غزل ۳۴۵بی تو ای سروِ روان، با گل و گلشن چه کنم؟زلفِ سنبل چه کشَم عارضِ سوسن چه کنم؟
- غزل ۳۴۶من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من این کارها کمتر کنم
- غزل ۳۴۷صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟
- غزل ۳۴۸دیده دریا کُنَم و صبر به صحرا فِکَنَموَاندر این کار، دلِ خویش به دریا فِکَنَم
- غزل ۳۴۹دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَمگفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
- غزل ۳۵۰به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنمبهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
- غزل ۳۵۱حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنممن لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
- غزل ۳۵۲روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنمدر لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت میکنم
- غزل ۳۵۳من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنمصد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
- غزل ۳۵۴به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینمبیا کز چَشمِ بیمارت هزاران دَرد برچینم
- غزل ۳۵۵حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینمکه کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
- غزل ۳۵۶گَرَم از دست برخیزد که با دلدار بنشینمز جامِ وصل مِی نوشم، ز باغِ عیش گل چینم
- غزل ۳۵۷در خراباتِ مُغان نورِ خدا میبینماین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
- غزل ۳۵۸غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینمدَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
- غزل ۳۵۹خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران برومراحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
- غزل ۳۶۰گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَمدگر آنجا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم
- غزل ۳۶۱آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهمخاک میبوسم و عُذرِ قَدَمَش میخواهم
- غزل ۳۶۲دیدار شد مُیَسَّر و بوس و کنار هماز بَخت شُکر دارم و از روزگار هم
- غزل ۳۶۳دَردَم از یار است و درمان نیز همدل فدایِ او شد و جان نیز هم
- غزل ۳۶۴ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایمهمرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
- غزل ۳۶۵عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایمروی و ریایِ خَلق به یک سو نهادهایم
- غزل ۳۶۶ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایماز بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
- غزل ۳۶۷فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آن جا که نه یار است ندیم
- غزل ۳۶۸خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیمبه رَهِ دوست نشینیم و مُرادی طلبیم
- غزل ۳۶۹ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
- غزل ۳۷۰صَلاح از ما چه میجویی؟ که مستان را صَلا گفتیمبه دورِ نرگسِ مستت سلامت را دعا گفتیم
- غزل ۳۷۱ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم
- غزل ۳۷۲بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
- غزل ۳۷۳خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریمشطح و طامات به بازار خرافات بریم
- غزل ۳۷۴بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
- غزل ۳۷۵صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
- غزل ۳۷۶دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیمسخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
- غزل ۳۷۷ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیمغم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
- غزل ۳۷۸ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیمجامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
- غزل ۳۷۹سرم خوش است و به بانگ بلند میگویمکه من نسیم حیات از پیاله میجویم
- غزل ۳۸۰بارها گفتهام و بار دگر میگویمکه من دلشده این ره، نه به خود میپویم
- غزل ۳۸۱گرچه ما بندگان پادشهیمپادشاهان ملک صبحگهیم
- غزل ۳۸۲فاتحهای چو آمَدی بَر سَر خَستهای بخوانلَب بُگُشا که میدَهَد لَعلِ لَبَت به مُرده جان
- غزل ۳۸۳چندان که گفتم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبان
- غزل ۳۸۴میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردانهجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان
- غزل ۳۸۵یا رب آن آهوی مشکین به خُتَن باز رسانوان سهی سروِ خرامان به چمن باز رسان
- غزل ۳۸۶خدا را کم نشین با خرقه پوشانرخ از رندان بیسامان مپوشان
- غزل ۳۸۷شاه شمشادقدان، خسرو شیریندهنانکه به مژگان شکند قلب همه صفشکنان
- غزل ۳۸۸بهار و گل طربانگیز گشت و توبهشکنبه شادی رخِ گل بیخ غم ز دل بر کن
- غزل ۳۸۹چو گل هر دم به بویت جامه در تنکنم چاک از گریبان تا به دامن
- غزل ۳۹۰افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
- غزل ۳۹۱خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
- غزل ۳۹۲دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدندر کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن
- غزل ۳۹۳منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنمنم که دیده نیالودهام به بد دیدن
- غزل ۳۹۴ای روی ماهمنظر تو نوبهار حُسنخال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن
- غزل ۳۹۵گُلبرگ را ز سُنْبُلِ مُشکین، نِقاب کُنیعنی که رُخ بپوش و جهانی، خراب کُن
- غزل ۳۹۶صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کن
- غزل ۳۹۷ز در در آ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
- غزل ۳۹۸ای نور چشم من سخنی هست گوش کنچون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن
- غزل ۳۹۹کرشمهای کن و بازار ساحری بشکنبه غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
- غزل ۴۰۰بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ منکوتاه کرد قصّهٔ زُهْدِ درازِ من
- غزل ۴۰۱چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
- غزل ۴۰۲نکتهای دلکَش بگویم خالِ آن مَهرو ببینعقل و جان را بستهٔ زنجیرِ آن گیسو ببین
- غزل ۴۰۳شراب لعلکش و روی مهجبینان بینخلاف مذهب آنان جمال اینان بین
- غزل ۴۰۴میفکن بر صف رندان نظری بهتر از اینبر در میکده میکن گذری بهتر از این
- غزل ۴۰۵به جان پیر خرابات و حق صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
- غزل ۴۰۶گفتا برون شدی به تماشای ماهِ نواز ماهِ ابروانِ مَنت شرم باد رو
- غزل ۴۰۷مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نویادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
- غزل ۴۰۸ای آفتاب آینه دار جمال تومشک سیاه مجمره گردان خال تو
- غزل ۴۰۹ای خونبهای نافه چین خاک راه توخورشید سایهپرور طرف کلاه تو
- غزل ۴۱۰ای قبای پادشاهی راست بر بالای توزینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو
- غزل ۴۱۱تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشکسای توپردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو
- غزل ۴۱۲مرا چشمیست خونافشان ز دست آن کمانابروجهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
- غزل ۴۱۳خط عذار یار که بگرفت ماه از اوخوش حلقهایست لیک به دَر نیست راه از او
- غزل ۴۱۴گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو؟باد بهار میوزد بادهٔ خوشگوار کو؟
- غزل ۴۱۵ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستانسرا بگو
- غزل ۴۱۶خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواهکه در هوای تو برخاست بامداد پگاه
- غزل ۴۱۷عیشم مدام است، از لعل دلخواهکارم به کام است، الحمدلله
- غزل ۴۱۸گر تیغ بارد در کوی آن ماهگردن نهادیم الحکمُ لِلّه
- غزل ۴۱۹وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
- غزل ۴۲۰ناگهان پرده برانداختهای، یعنی چه؟مست از خانه برون تاختهای، یعنی چه؟
- غزل ۴۲۱درِ سرایِ مغان رُفته بود و آبزدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
- غزل ۴۲۲ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانهنواز آمدهای
- غزل ۴۲۳دوش رفتم به در میکده خوابآلودهخرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
- غزل ۴۲۴از من جدا مشو که توام نور دیدهایآرام جان و مونس قلب رمیدهای
- غزل ۴۲۵دامنکشان همی شد در شرب زرکشیدهصد ماهرو ز رشکش جَیب قصب دریده
- غزل ۴۲۶از خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه«اِنّی رَأیتُ دَهراً، مِن هَجْرِکَ القیامه»
- غزل ۴۲۷چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
- غزل ۴۲۸سحرگاهان، که مخمورِ شبانهگرفتم باده با چنگ و چَغانه
- غزل ۴۲۹ساقی بیا که شد قدحِ لاله پر ز میطامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
- غزل ۴۳۰به صوتِ بلبل و قمری اگر ننوشی مِیعلاج کِی کُنمت؟ آخَرالدَواءِ الْکَیْ
- غزل ۴۳۱لبش میبوسم و در میکشم میبه آب زندگانی بردهام پی
- غزل ۴۳۲مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابیپُر کن قدح که بی مِی، مجلس ندارد آبی
- غزل ۴۳۳ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
- غزل ۴۳۴ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستیوان گه برو که رستی از نیستی و هستی
- غزل ۴۳۵با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستیتا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
- غزل ۴۳۶آن غالیهخط گر سوی ما نامه نوشتیگردون ورق هستی ما درننوشتی
- غزل ۴۳۷ای قصهٔ بهشت ز کویت حکایتیشرح جمال حور ز رویت روایتی
- غزل ۴۳۸سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤاديو رُوحي کُلَّ یَومٍ لي یُنادي
- غزل ۴۳۹دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
- غزل ۴۴۰سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندیخطاب آمد که «واثق شو، به الطاف خداوندی»
- غزل ۴۴۱چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی؟که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
- غزل ۴۴۲به جان او که گرم دسترس به جان بودیکمینه پیشکش بندگانش آن بودی
- غزل ۴۴۳چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاریخورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
- غزل ۴۴۴شهریست پُر ظریفان وز هر طرف نگارییاران! صلای عشق است گر میکنید کاری
- غزل ۴۴۵تو را که هر چه مراد است در جهان داریچه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
- غزل ۴۴۶صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داریبه یادگار بمانی که بوی او داری
- غزل ۴۴۷بیا با ما مَوَرز این کینهداریکه حق صحبت دیرینه داری
- غزل ۴۴۸ای که در کوی خرابات مقامی داریجم وقت خودی ار دست به جامی داری
- غزل ۴۴۹ای که مهجوری عشاق روا میداریعاشقان را ز بر خویش جدا میداری
- غزل ۴۵۰روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداری
- غزل ۴۵۱خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
- غزل ۴۵۲طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَریارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
- غزل ۴۵۳ای که دایم به خویش مغروریگر تو را عشق نیست معذوری
- غزل ۴۵۴ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزیاز این باد ار مدد خواهی، چراغِ دل برافروزی
- غزل ۴۵۵عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
- غزل ۴۵۶نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
- غزل ۴۵۷هزار جهد بکردم که یار من باشیمرادبخش دل بیقرار من باشی
- غزل ۴۵۸ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
- غزل ۴۵۹زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشیخط بر صحیفهٔ گل و گلزار میکشی
- غزل ۴۶۰سُلَیمیٰ مُنذُ حَلَّت بِالْعراقِأُلاقی مِن نَواها ما أُلاقی
- غزل ۴۶۱کَتَبتُ قِصَّةَ شَوقی و مَدمَعی باکیبیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
- غزل ۴۶۲یا مُبْسِماً یُحاکي دُرْجاً مِنَ اللِّآليیا رب چه درخور آمد گِردَش خط هلالی
- غزل ۴۶۳سَلامُ اللّهِ ما کَرَّ اللَّیاليو جاوَبَتِ الْمثاني و الْمِثالي
- غزل ۴۶۴بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالیخوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
- غزل ۴۶۵رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
- غزل ۴۶۶این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
- غزل ۴۶۷زان می عشق، کز او پخته شود هر خامیگر چه ماه رمضان است بیاور جامی
- غزل ۴۶۸که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
- غزل ۴۶۹أَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ و زادَ غَرامیفدای خاک در دوست باد جان گرامی
- غزل ۴۷۰سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
- غزل ۴۷۱ز دلبرم که رساند نوازش قلمیکجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
- غزل ۴۷۲اَحمَدُ اللهَ عَلی مَعْدِلَةِ السُلطانِاحمدِ شیخ اُوِیسِ حسنِ ایلخانی
- غزل ۴۷۳وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
- غزل ۴۷۴هواخواه توام جانا و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
- غزل ۴۷۵گفتند خلایق که تویی یوسف ثانیچون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
- غزل ۴۷۶نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
- غزل ۴۷۷دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منیفراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی
- غزل ۴۷۸نوش کن جامِ شرابِ یک منیتا بِدان بیخِ غم از دل برکَنی
- غزل ۴۷۹صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
- غزل ۴۸۰ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنیسود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
- غزل ۴۸۱بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
- غزل ۴۸۲ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
- غزل ۴۸۳سحرگه ره روی در سرزمینیهمی گفت این معما با قرینی
- غزل ۴۸۴تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
- غزل ۴۸۵ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جویمن نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
- غزل ۴۸۶بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلویمیخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
- غزل ۴۸۷ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شویتا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
- غزل ۴۸۸سَحرم هاتف میخانه به دولتخواهیگفت باز آی که دیرینهٔ این درگاهی
- غزل ۴۸۹ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهیدر فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
- غزل ۴۹۰در همه دِیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفْتر جایی
- غزل ۴۹۱به چشم کردهام ابرویِ ماهسیماییخیالِ سبزخطی، نقش بستهام جایی
- غزل ۴۹۲سَلامی چو بویِ خوشِ آشناییبِدان مَرْدُمِ دیدِهٔ روشَنایی
- غزل ۴۹۳اِی پادِشَهِ خوبان! داد از غَمِ تَنْهاییدِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است کِه بازآیی
- غزل ۴۹۴اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآییهر جا که رَوی، زود، پَشیمان به دَرآیی
- غزل ۴۹۵مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟این گفت سَحرگَه گُل، بلبل! تو چه میگویی؟